به یاد استاد که روزی میزبانش بودیم

شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!‏
استاد گرانقدر ، استاد حمید سمندریان، باورش برایمان سخت است که تو رفته ای و ما را با یاد خودت تنها گذاشته ای . وقتی به این فکر می کنیم که دیگر قرار نیست تو را ببینیم ، بی اختیار اشک از گوشه ی چشمانمان سرازیر می شود و می افتد گوشه ی خاطراتی که با تو داشتیم. خاطراتی که این روزها خیلی دنبالشان می گردیم تا تصویر تو را توی آن ها پیدا کنیم و حرف هایمان را به تو بزنیم و بگوییم که چه قدر برایمان عزیز بودی و بی تو بودن چه قدر برایمان سخت است .‏
استاد گرانقدر ، حالا که این حرف را می زنیم ، چند روزی است که تو آفتاب را ندیده ای ، با این حال چون آفتابی درخشان تا ابد برآسمان تئاتر این مرز و بوم خواهی تابید و امروزیان و آیندگان ، تا همیشه تو را درخاطر خویش حفظ خواهند کرد.‏
‏... بگذار به سی ام اردیبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و چهار بازگردیم . به آن روزی که انگار همه خوشحال بودند . به روزی که همه انتظار میهمانی بزرگ را می کشیدند . به روزی که حتی بعضی ها ، قرار نمی گرفتند که بنشینند و کمی صبر پیش گیرند تا تو بیایی ، ... بیایی و میهمان مردمان شهری باشی که بام ایران می نامندش.‏
آری ، سخن از روزی است که به مناسبت روز جهانی تئاتر ، هنرمندان جوان تئاتر چهارمحال و بختیاری ، میزبان استاد مسلم تئاتر کشور بودند . مردی که با حضورش ، خاطره ای تا ابد ماندگار در ذهن ها به جای گذاشت .‏
شاید آن روز عصر در حاشیه ی زاینده رود و کنار پل "زمان خان"  را ، هیچ کدام از ما که هم قدم و هم کلام با استاد "حمید سمندریان" شده بودیم ، از یاد نبریم.‏
بی گمان ، یک بار برای همیشه در قلب هایمان ماندگار هستی.

استاد عزیز دوستت داریم ...

شمس الدین آل معصوم

/ 0 نظر / 248 بازدید