نوشتن برای تئاتر

    مدت نسبتاً زیادی طول کشید تا من به این واقعیت عادت کردم که پاسخگویی
انتقادی و عمومی در تئاتر، پیروی نمودار حرارتی غیرقابل اعتمادی1 است و در
این رابطه، خطر جایی در کمین نویسنده است که شکار ساده یی شود برای حشرات
پیر تحسین و توقع. ولی به نظرم دوسلدورف هوای اطراف من را غاز این حشراتف
پاک کرد. دو سال پیش در دوسلدورف، بنا به سنت این قاره، همراه گروه آلمانی
«سرایدار» آخر نمایش تعظیم کردم. در لحظه، گروهی که به نظرم تر و تمیز ترین
هوکنندگان دنیا بودند ما را هو کردند. فکر کردم بلندگو دارند ولی فقط دهن
بود. گروه هم به کله شقی تماشاچیان بود، و به هر حال، سی و چهار بار روی
صحنه دعوت شدیم فقط برای هو شدن. بار سی و چهارم فقط دو نفر در سالن مانده
بودند و هنوز هو می کردند. این ماجرا به طرز عجیبی گرمم کرد و حالاهر وقت
حس می کنم گرفتار لرزش تحسین و توقع شده ام، دوسلدورف یادم می آید و خوب می شوم.

 تئاتر یک فعالیت بزرگ، پرانرژی و عمومی است. نوشتن، برای من فعالیتی
کاملاً شخصی است. شعر یا نمایشنامه فرقی نمی کند. این دو واقعیت را ساده
نمی توان جفت وجور کرد. تئاتر حرفه یی، غگذشته ازف همه خوبی هایی که بی شک
دارد، دنیایی است از اوج های دروغین، تنش های محاسبه شده، کمی اعصاب خردی و
مقدار زیادی بی تاثیری. اخطارهای این دنیا- که به نظرم من هم در آن کار می
کنم- به تدریج گسترش و نفوذ بیشتری می یابند. ولی وضعیت پایه من مثل قبل
باقی مانده است. چیزی که می نویسم هیچ وظیفه یی در قبال چیزی جز خودش
ندارد. مسوولیت من در برابر تماشاچیان، منتقدان، تهیه کنندگان، کارگردانان،
بازیگران یا به طور کلی انسان های دیگر نیست، خیلی ساده، در برابر
نمایشنامه یی است که در دست دارم. درباره گزاره های قطعی هشدار دادم، ولی
انگار خودم همین الان یکی گفتم

  معمولاً نمایشنامه ها را به شیوه خیلی ساده یی شروع کردم: چند شخصیت را
در یک بستر خاص پیدا کردم: انداختم شان کنار هم و به حرف هایشان گوش کردم و
همه کارهای سخت را انجام دادم. بستر همیشه برای من خاص و ملموس بوده است:
شخصیت ها هم ملموس بوده اند. هیچ وقت هیچ نمایشنامه یی را از ایده یی
انتزاعی یا نظریه شروع نکردم و هیچ وقت تصویر ذهنی شخصیت هایم را به عنوان
پیام آوران مرگ، فنا، بهشت یا کهکشان راه شیری نساختم.2 یا به عبارت دیگر
بازنمایی های نمادین نیروهای خاص، با هر معنایی که ممکن است بدهند.

 

   تمایل غعمومیف وقتی نمی توان شخصیتی را با عبارات آشنا به راحتی تعریف
کرد و فهمید: چپاندنش در قفسه نمادین است: غکاریف بی ضرر. در این قفسه، می
توان راجع به او حرف زد و نیازی به زندگی با او نیست. از این طریق، به
سادگی می توان پرده یی از دود روی نقش منتقدان و مخاطبان کشید، روی
بازشناسی، روی مشارکت فعال و ارادی.

   ما روی سینه هایمان برچسب نداریم، و اگرچه دیگران مدام به ما برچسب سنجاق
می کنند، غاین برچسب هاف کسی را قانع نمی کند. میل بررسی و تایید نقش
هرکدام از ما، با توجه به تجربه خودمان و تجربه دیگران قابل فهم هست ولی
همیشه قابل ارضا نیست. پیشنهاد من این است: تفاوت فاحشی میان چیزهای واقعی وچیزهای غیرواقعی: بین چیز حقیقی و چیز دروغ وجود ندارد. یک چیز، لزوماً یا
حقیقی یا دروغ نیست، می تواند هم دروغ باشد هم حقیقی. شخصیتی که روی صحنه نمی تواند هیچ ادعا یا اطلاعات قانع کننده یی طبق تجربه گذشته اش یا رفتار
یا الهامات الانش ارائه کند یا نمی تواند تحلیل کاملی از انگیزه هایش ارائه
کند: به اندازه شخصیتی که می تواند همه این کارها را آژیرکشان بکند مشروع
است و ارزش توجه دارد. هرچه تجربه دقیق تر، غیرقابل بیان تر.
    
    جدا از هر مساله دیگری، ما با دشواری- اگر نه عدم امکان- بسیار بزرگ بررسی و
تایید گذشته روبه رو هستیم. منظورم سال ها قبل نیست: همین دیروز، امروز
صبح. چه اتفاقی افتاد، اتفاقی که افتاد چه طبیعتی داشت، چی شد؟ به نظر من
اگر کسی بتواند از سختی دانستن آنچه دیروز اتفاق افتاده، حرف بزند، می
تواند با امروز هم غبه همان روشف کنار بیاید. الان چه اتفاقی در حال افتادن
است؟ تا فردا یا شش ماه بعد نمی دانیم، آن وقت هم نمی دانیم. یا فراموش
کردیم یا خیال ما غدر آیندهف به امروز ویژگی های کاملاً دروغی را منسوب
کرده است. لحظه دور و محو می شود، اغلب در زمان تولدش.
    
    ما یک تجربه یکسان را متفاوت تفسیر می کنیم. گرچه ترجیح می دهیم دیدگاهی را که
زمینه مشترک دارد، بپذیریم، غکهف شناخته شده است. می پذیرم که زمینه مشترک
عمومی وجود دارد: ولی بیشتر شبیه شن روان است زیرا «واقعیت» کلمه یی بسیار
محکم و قوی است و ما فکر می کنیم یا امیدواریم، حالتی که غکلمه «واقعیت»ف
به آن اشاره می کند به همان اندازه محکم، باثبات و تک معنایی باشد. به نظرم
این طور نیست و به نظرم غاین کلمهف نه بهتر از بقیه است نه بدتر.
    
    نمایشنامه متن توصیفی3 نیست و نمایشنامه نویس تحت هیچ فشاری نباید در پرده آخر با
تزریق افسوس یا عذرخواهی به شخصیت هایش به خاطر کنش هایشان، همگرایی/ ثبات آنها را به خطر بیندازد. غآن همف فقط به این دلیل که ما با این توقع بزرگ
شده ایم که چه بارانی و چه آفتابی، پرده آخر «گره گشایی» است. تحمیل کردن
یک برچسب اخلاقی آشکار به تصویر دراماتیک متغیر و جذاب، دور از صداقت،
ساختگی و گستاخانه به نظر می رسد. پس از این اتفاق: تئاتر نیست، جدول کلمات
متقاطع هست. مخاطب کاغذ را نگه می دارد، نمایش جاخالی ها را پر می کند.
همه خوشحالند.
    
    همین الان بدنه قابل توجهی از مردم می خواهند یک جور فهماندن واضح و ملموس به نمایش معاصر اضافه شود. می خواهند
نمایشنامه نویس پیشگو 4 باشد. نمایشنامه نویسان این روزها داخل و خارج از
متن شان قطعایًپیشگویی های5 زیادی اضافه می کنند. اخطارها، موعظه ها، آموزه
های رفتاری، نصیحت های ایدئولوژیک، قضاوت های اخلاقی، مشکلات تعریف شده با
راه حل های توکار: همگی غاینهاف می توانند زیر پرچم پیشگویی/ اردو بزنند.
رفتار پشت این جور چیزها را می شود در یک عبارت جمع کرد:«دارم بهت می گم،»
    
    ساختن جهان همه جور نمایشنامه نویسی می خواهد و تا جایی که به من مربوط است «X»
می تواند مسیر منتخبش را بدون اینکه من سانسورش کنم، ادامه بدهد. راه
انداختن جنگ زرگری بین مکاتب نظری نمایشنامه نویسی به نظرم سرگرمی سازنده
یی نیست و من هم قطعاً چنین قصدی ندارم. ولی نمی توانم جلوی این حس را
بگیرم که ما تمایل داریم روی ترجیحات توخالی خود، چرب زبانانه تاکید کنیم:
ترجیح دادن «زندگی» معرفه به زندگی نکره- منظورم زندگی است که واقعاً زندگی
می کنیم. ترجیح دادن نیت خیر، خیریه، کارهای عام المنفعه و غبی توجه بهف
اینکه این فضایل چقدر ساختگی شده اند.
    
    اگر بخواهم پیش فرض قانونی ارائه کنم یکی از احتمالات این است: از نویسنده یی که دغدغه هایش را
جلو می گذارد تا بغل شان کنید بترسید. غنویسنده یی کهف درباره باارزش
بودنش ، مفید بودنش و ایثار گری اش هیچ سوالی باقی نمی گذارد که اعلام می
کند قلبش در جایگاه درست است و کاری می کند منظره غقلبفش کاملاً دیده شود:
توده یی پرتپش که شخصیت هایش آنجا هستند. بیشتر وقت ها، چیزی که به عنوان
بدنه یی از فکر فعال و مثبت اراده می شود در واقع بدنی است در زندان تعاریف
توخالی و کلیشه ها.
    
    واضح است که چنین نویسنده یی کاملاً به کلمات اعتماد دارد. خود من احساسات مختلطی درباره کلمات دارم. بین شان
حرکت می کنم، مرتب شان می کنم، ظاهر شدن شان روی صفحه را تماشا می کنم و از این کارها لذت زیادی می برم، ولی همزمان، احساس قوی دیگری درباره کلمات
دارم که با چیزی کمتر از اشمئزاز قابل توصیف نیست. چنین باری از کلمات هر
روز و شب مقابل ماست: کلماتی که در بسترهایی مثل این غسخنرانیف گفته می
شوند، کلماتی که من و دیگران می نویسیم و مجموعشان ریشه شناسی مرده و بوی
«نا» گرفته یی بیش نیست. ایده هایی که بی نهایت بار تکرار و ترکیب شده اند:
بی معنی، کسالت بار و ملال آور می شوند. شکست خوردن از این اشمئزاز و
بازگشت به فلج، ساده است. تصور می کنم همه نویسنده ها چیزی از این نوع را
فلج بدانند، ولی اگر مقابله با این اشمئزاز، تعقیب یا گرفتنش، عبور و خروج
از آن ممکن باشد، پس امکان دارد بگوییم اتفاقی افتاده است یا حتی به چیزی
دست یافته ایم.
    
    تحت این شرایط تجارت زبان بسیار تفسیرپذیر است. اغلب زیر کلمات گفته شده چیزی هست که دانسته می شود و ناگفته است.
شخصیت هایم غحرفف زیادی نمی زنند ولی چیزهای زیادی می گویند. به تجربه شان،
الهاماتشان، انگیزه هایشان و تاریخچه شان ارجاع می دهند. میان کمبود
اطلاعات زندگینامه یی من از آنها و تفسیرپذیری حرف های آنها قلمرویی افتاده
است که نه تنها ارزش اکتشاف دارد بلکه کشف آن واجب است. من و شما، شخصیت
هایی که روی کاغذ رشد می کنند، بیشتر اوقات بیان مان خوب نیست، کم چیزهایی
بروز می دهیم، قابل اعتماد نیستیم، فرار، زبان باز، مانع تراش و بی میل
هستیم، ولی از همین ویژگی هاست که زبان برمی خیزد: زبانی که تکرار می کنم،
غدر آنف زیر آنچه گفته می شود، چیز دیگری در حال گفته شدن است.
    
    شخصیت ها شتاب پیش برنده خودشان را دارند: کار من تحمیل چیزی به آنها نیست.
منظورم مجبور کردن شخصیت است به حرف زدن وقتی نمی تواند حرف بزند: مجبور
کردنش به حرف زدن به شیوه یی که بلد نیست، یا مجبور کردنش به حرف زدن از
چیزی که هرگز نمی تواند درباره اش حرف بزند. رابطه میان نویسنده و شخصیت
بهتر است متقابل و فوق العاده محترمانه باشد و اگر ممکن باشد درباره رسیدن
به آزادی از نوشتن حرف بزنیم، این آزادی نتیجه رهبری شخصیت به ایست های
ثابت و محاسبه شده نیست بلکه نتیجه اجازه فعالیت دادن به آنها به همراه
آزادی محدود و مشروع است. این غآزادیف می تواند بسیار دردناک باشد. بسیار
ساده تر و کمتر دردناک است اگر نگذاریم شخصیت ها زندگی کنند.
    
    مایلم همین جا روشن کنم که شخصیت هایم را بی کنترل یا آشوب زده نمی دانم: غچون
این طورف نیستند. کارکرد انتخاب و تنظیم متعلق به من است. در واقع همه
خرکاری ها را من انجام می دهم و فکر می کنم بتوانم بگویم توجه نکته سنجانه
یی به شکل چیزها دارم: از شکل یک جمله تا ساختار کلی نمایشنامه. ساده
بگویم، شکل دهی بیشترین اهمیت را دارد. ولی فکر می کنم اتفاق دوگانه یی می
افتد. منظم می کنی و گوش می کنی و پی سرنخ هایی را که از طریق شخصیت ها
برای خودت گذاشته یی می گیری. گاهی اوقات تعادلی پیدا می شود: تصویری
آزادانه تصویر دیگری می سازد و همزمان می توانی روی مکانی که شخصیت ها در
آن ساکت و مخفی اند مسلط باشی. در سکوت است که شخصیت ها بیش از همیشه بر من
آشکار می شوند.
    
    دو سکوت هست: یکی وقتی است که کلمه یی گفته نمی شود و دیگری وقتی است که شاید یک تندآب زبانی به کار گرفته می
شود. این سخنرانی از زبانی که زیر آن است حرف می زند و مداوماً به آن ارجاع
می دهد. کلامی که می شنویم نشانگری است برای چیزی که نمی شنویم. این
اجتنابغاز بیان مستقیم چیزهاف لازم است، پرده یی دودی، مضحک یا خشن یا
مخفیانه یا عصبی است که غوجهف دیگر را سر جایش نگه می دارد. وقتی سکوت
حقیقی پیش می آید پژواک غصداهاف هنوز با ماست ولی به برهنگی نزدیک تریم. یک
راه نگاه کردن به کلام این است که بگوییم توطئه مداومی است برای پوشاندن
برهنگی.
    
    این ترکیب قدیمی را زیاد شنیده ایم:«عدم ارتباط...» و این ترکیب تقریباً همیشه به کار من چسبیده بوده است. من خلاف
این فکر می کنم: فکر می کنم در سکوت، در آن چه ناگفته است، خیلی خوب با هم
ارتباط برقرار می کنیم. فکر می کنم اتفاقی که می افتد گریز مداوم است در
حالی که عقبه سپاه ناامیدانه تلاش می کند خودمان را کنار خودمان نگه دارد.
ارتباط خیلی نگران کننده است. وارد شدن به زندگی یک نفر دیگر خیلی ترسناک
است. وصل کردن فقر درون مان به دیگران امکان بسیار هراس آلودی است.
    
    حرفم اصلاً این نیست که هیچ شخصیتی در نمایشنامه هیچ وقت نمی تواند منظور واقعی
اش را بگوید. پی برده ام که لحظاتی می آید و این اتفاق می افتد. لحظاتی که
شخصیت چیزی می گوید که شاید قبلاً هیچ وقت نگفته است. وقتی این اتفاق می
افتد گفته او غیرقابل تغییر است و هرگز نمی شود پسش گرفت.
    
    صفحه سفید کاغذ هم هیجان انگیز است هم ترسناک. چیزی است که از آن شروع می کنی.
دو دوره دیگر در پیشبرد نمایش وجود دارد: دوره تمرین و دوره اجرا. یک
دراماتیست در طول این دوره ها، با تجربه فعال و فشرده در تئاتر، چیزهای
بسیار باارزشی را جذب می کند. ولی نهایتاً تنها به صفحه خالی نگاه می کند.
در این صفحه چیزی هست یا نیست. نمی دانی تا وقتی پرش نکردی، تضمینی نیست که
آن وقت هم بدانی. ولی این شانس همیشه ارزش امتحان کردن دارد.
    
    من9نمایشنامه برای مدیوم های مختلف نوشته ام و در این لحظه کوچک ترین ایده
یی ندارم که چطور این کار را کردم. برای من هر نمایشنامه «جور دیگری از
شکست» بود و به نظرم همین واقعیت مرا وادار به نوشتن بعدی کرد.
    
    به نظرم نمایشنامه نوشتن کار خیلی سختی است: با این حال هنوز آن را به شکل
نوعی جشن می فهمم و وقتی فکر می کنم غاین قضیه راف امروز صبح به وضوح به
شما نشان دادم، چقدر عقلانی کردن این فرآیند سخت تر و غمنف ناکام تر می
شوم.
    
    ساموئل بکت، در آغاز رمان خود «غیرقابل نامگذاری» می
گوید: «واقعیت این است که- اگر در موقعیت من بشود از واقعیت ها حرف زد- نه
تنها مجبورم از چیزهایی حرف بزنم که نمی توانم از آنها حرف بزنم، بلکه- این
یکی خیلی جالب تر است- بلکه من- این یکی اگر بشود غگفتشف خیلی جالب تر
است- مجبورم، یادم رفت. مهم نیست.»
    
    ترجمه شده از:
    
    Harold Pinter plays: one، first published in 1976 by Eyre Methuen Ltd.
    
    پی نوشت ها:
    
    1-
پینتر در سخنرانی از کلمه Erratic استفاده کرده است و شاید بازی کلامی با
استفاده از مشابهت این کلمه با Erotic مد نظرش بوده است.
    
    2-
هیچ وقت به عنوان امکان بالقوه به شخصیت ها نگاه نکردم. کلمه Envisaged هر
دو معنی را با خود دارد و گرچه معنایی که در متن آورده شده محتمل تر است،
معنای دومی هم به هر حال قابل استفاده است.
    
    3- Essay، در
متون مختلف معادل هایی مثل مقاله، یادداشت، قطعه و حتی انشا برای آن به کار
رفته است. به نظرم اینجا متن توصیفی معادل مناسب تری است و منظور پینتر را
بهتر می رساند.
    
    4- Prophet هم معنی پیامبر می دهد هم پیشگو، به نظر پیشگو در متن پینتر بیشتر جا می افتد تا پیامبر.
    
    5-
Prophecy هم معنی پیشگویی می دهد، هم معنی کلامی که پیامبر از جانب خدا می
دهد. با توجه به این کلمه و جایگاهش به نظر می رسد پیشگو و پیشگویی جانشین
های بهتری هستند
    
     / مترجم: سیدامین حسینیون

 

 

/ 0 نظر / 52 بازدید